X
تبلیغات
تنهاترين

تنهاترين

تنها ماندم 
تنها با دل بر جا ماندم
چون آهی بر لبها ماندم
راز خود به کس نگفتم
مهرت را به دل نهفتم
با یادت شبی که خفتم
چون غنچه سحر شکفتم

دل من ز غمت فغان برآرد
دل من ز دلت خبر ندارد
دل من ز دلت خبر ندارد 
پس از این مخورم فریب چشمت
شرر نگهت اگر گذارد
شرر نگهت اگر گذارد 

وصلت را . ز خدا خواهم
از تو لطف و صفا خواهم
کز مهرت . بنوازی جانم
عمر من به غمت شد طی 
تو بی من . من و غم تا کی

دردی هست . نبود درمانش

تنها ماندم
تنها ماندم 
تنها با دل بر جا ماندم 
چون آهی بر لبها ماندم

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 20:48 توسط فرزاد |


تا که نشانت در همه جا می جویم 
در همه دنیا وصف تو را می گویم 

از دل شب تا به سحر هر لحظه 
خاک رهت تا به ثریا می پویم

از دل شب تا به سحر هر لحظه 
خاک رهت تا به ثریا می پویم

باز ای جان بار دگر خاموشی 
چهره خود از نظرم می پوشی

درد مرا مرغ سحر می داند 
دم به دمی نغمه غم می خواند 

در شب تنهایی من 
با دل شیدایی من
بر همه کس عیان شود
قصه تنهایی من 
قصه رسوایی من 


هر دم از شوق وصالت لبریزم 
با نگاهی از سر جان برخیزم 

تا نشانی آتش عشقت در دل 
از همه عالم غیر تو من بگریزم 
از همه عالم غیر تو من بگریزم

تا که نگاهت یک نظر افتد بر من 
خنده زند مرغ چمن در گلشن

دیده چرا تر نشود از شوقت 
جان زشعفت چون نگریزد از تن 

دیده چرا تر نشود از شوقت 
جان زشعفت چون نگریزد از تن 

باز ای جان بار دگر خاموشی 
چهره خود از نظرم می پوشی

درد مرا مرغ سحر می داند 
دم به دمی نغمه غم می خواند 

در شب تنهایی من 
با دل شیدایی من
بر همه کس عیان شود
قصه رسوایی من 
قصه رسوایی من 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 19:52 توسط فرزاد |


نه هم زباني نه هم نوايي
تا بگويم من زعشقت حكايتي
نه مهرباني نه چاره سازي
تا كنم از سوز پنهان شكايتي
شكايتي....
نواي مني بي نواي تو ام
بلاي مني مبتلا ي تو ام
سرود مني چنگ عود مني
وجود مني تار و پود مني
منم غباري به كوي تو
منم كه مستم به بوي تو
به بوي تو....

من كه در دام هلاك افتا ده ام
من كه چون اشكي به خاك افتاده ام
عاشقي ديوانه اي افسرده جانم
بي دلي بي حاصلي بي آشيانم

من كيم درد آشتايي بي نصيبي بي نوايي
منم غباري به كوي تو
منم كه مستم به بوي تو
به بوي تو.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 19:32 توسط فرزاد |


از...چشم... تو.. ميبينم....
اين خواب پريشان را با پلك تو ميبندم
چتر شب باران را
بيدار شود در من....بيدار شو در من
بيدار شود در من....بيدار شو در من
در آيينه پيدايي بي راز معمايي
در جسم نمي گنجي بي وسوسه زيبايي....
اي صورت جادويي اي معجزه ي ديدار
در اين شب آشفته دل را به يقين بسپار

دل را به يقين بسپار دل را به يقين بسپار
آهسته بگو با من سر بسته بگو با من
از چشمه ي چشمانت راهي بنما تا من
از عشق مهيا شو من را برسان تا دل
من را برسان تا موج تا قايق بي ساحل
از عشق مهيا شو من را برسان تا دل
من را برسان تا موج تا قايق بي ساحل

از...چشم.. تو... ميبينم....
اين خواب پريشان را با پلك تو ميبندم
چتر شب باران را
بيدار شود در من....بيدار شو در من
بيدار شود در من....بيدار شو در من

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 19:20 توسط فرزاد |


داغ تنهائي
آنقدر با آتش دل ، ساختم تا سوختم
بي تو اي آرام جان ، يا ساختم يا سوختم
سرد مهري بين ، كه كس بر آتشم آبي نزد
گرچه همچون برق از گرمي سرا پا سوختم
آنقدر با آتش دل ، ساختم تا سوختم
بي تو اي آرام جان ، يا ساختم يا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بين جمع
لاله ام ، كز داغ تنهائي بصحرا سوختم
سوختم از آتش دل ، در ميان موج اشك

شور بختي بين ، كه در آغوش دريا سوختم
آنقدر با آتش دل ، ساختم تا سوختم
بي تو اي آرام جان ، يا ساختم يا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بين جمع
لاله ام ، كز داغ تنهائي بصحرا سوختم
سوختم از آتش دل ، در ميان موج اشك

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 19:14 توسط فرزاد |


خواهم که برزلفت زلفت زلفت
هردم زنم شانه هردم زنمشانه
ترسم پریشان کندبسی خارهرکسی چشم نرگست
دیوانه دیوانه دیوانه دیوانه
خواهم بر ابرویت رویت هردم کشم وسمه
هردم کشم وسمه
ترسم که مجنون کند بسی مثل من کسی

چشم نرگست دیوانه دیوانه دیوانه دیوانه
یک شب بیامنزل ما حل کن دوصد مشکل ما ای دلبر خوشگل ما
دردت بجان ما شد روح وروان ماشد
خواهم که بر چشمت چشمت چشمت هردم کشم سرمه
هردم کشم سرمه
ترسم پریشان کند بسی حال هرکسی چشم نرگست
مستانه مستانه مستانه مستانه
خواهم که بر رویت رویت رویت
هردم زنم بوسه هردم زنم بوسه
ترسم که نالان کند بسی مثل من کسی

چشم نرگست جانانه جانانه جانانه جانانه
یک شب بیا منزل ما حل کن دو صد مشگل ما ای دلبر خوشگل ما
دردت بجان ماشد روح و روان ماشد

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 19:7 توسط فرزاد |


دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
چرا این در و اون در میزنی ای دل غافل
دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره
وقتی ای دل به گیسوی پریشون می رسی خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار ، خودتو نگه دار

دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 14:13 توسط فرزاد |


رنگ در رنگ و به هر رنگ هزارانش طیف
نغمه در نغمه به هر نغمه به یاد یاران
قیژک کولی کوک است 
دراین تنگی عصر

راست در پرده ی اندوه و فغان باران
می زند بی که نگاهی فکند بر چپ و راست
رفته از دست و درافتاده زمستی از پای
قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر

رعد را عربده بگسسته (3) ولی پیوسته قیژک کولی 
در همهمه ای 
هایاهای هایاهای
قیژک کولی در همهمه ای هایاهای هایاهای
قیژک کولی کوک است دراین تنگی عصر

پرده دیگر مکن و راه مگردان کولی(4)
هم مگر همرهی زخمه ی طوق تو کند(2)

دلی از گریه سبکبار 
در این تنگ غروب

رنگ در رنگ و به هر رنگ هزارانش طیف
نغمه در نغمه 
به هر نغمه ... 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 14:8 توسط فرزاد |


زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا
چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید
چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا
زهی ماه زهی ماه زهی باده همراه
که جان را و جهان را بیاراست خدایا
زهی شور زهی شور که انگیخته عالم
زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا
فروریخت فروریخت شهنشاه سواران
زهی گرد زهی گرد که برخاست خدایا
فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم
ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا
ز هر کوی ز هر کوی یکی دود دگرگون
دگربار دگربار چه سوداست خدایا
نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم
چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا

چه نقشیست چه نقشیست در این تابه دل​ها
غریبست غریبست ز بالاست خدایا
خموشید خموشید که تا فاش نگردید
که اغیار گرفتست چپ و راست خدایا

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 13:56 توسط فرزاد |


ای غم ای همدم دست از سر دل بردار
ای شادی يک دم مرهم به دلم بگذار
دل جای شادی ست از غم شده ام بيزار
ای غم بيرون رو اين خانه به او بسپار

با اين خانه ی تنگ 
با اين پاره ی سنگ 
با اين دل چه کنم 
اين آلوده ی رنگ
دلااااااا
قول مرا چرا شکستی
پَر نزدی به گِل نشستی
پَر نزدی
تو دريا بودی 
ز چه رو چون مردابی 
ای دريا تا کی 
ز نسيمی بی تابی

دل به دريا بزن در شبِ طوفان
تا به کی سر زدن بر درِ زندان 
تا کِی تنهايی ......
برخيز و پرگشا
در آسمان رها 
تا کوی ناکجا 
کوی بی نشان
کوی آشنا

ای غم ای همدم دست از سر دل بردار
ای شادی يک دم مرهم به دلم بگذار
دل جای شادی ست از غم شده ام بيزار
ای غم بيرون رو اين خانه به او بسپار
ای دل زين غمها تنها غم او بگذار

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 0:58 توسط فرزاد |


خدايا خدايا يگانه تويی
همه گريه ها را بهانه تويی
نگارا نگارا تو باغی بهاری 
دل ساده ام را تو نقش و نگاری
شدم چو گلی ز ريشه جدا
به من برسان بهار مرا

بهارا بهارا بهانه مگير 
ز خاکستر ما زبانه مگير
کوير دلم را تو باران نوری
تو رودی تو دريا تو شوق عبوری 
جدا ز تو اَم غبار هوا
به خود برسان دوباره مرا

جدا ماندم همچو نی تنها از نيستانها
حکايتِ دل ، به ناله کنم
غمی دارم همچو مولانا از جداييها

شکايتِ دل ، به ناله کنم

چو نی در شکستم صدايم تو هستی
تو را می پرستم خدايم تو هستی . . . . . . . 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 0:55 توسط فرزاد |


تو می آیی

چو مرغ شب خواندی و رفتی
دلم را لرزاندی و رفتی
شنیدی غوغای طوفان را
زخواندن وا ماندی و رفتی
به باغ قصه به دشت خواب
سایه ی ابری ست در دل مهتاب
مثل روح آزرده ی مرداب 


دلم را لرزاندی و رفتی
چو مرغ شب خواندی و رفتی
تو اشک سرد زمستان را
چو باران افشاندی و رفتی
سیاه شب لاله افشان شد
کویر تشنه گلستان شد
تو می آیی ،آی تو می آیی، آی تو می آیی، وای تو می آیی 

ز باغ قصه به دشت خاک
ز راه شیری پر مهتاب
تو می باری چون گل باران

به جان نیلوفر مرداب
سیاه شب لاله افشان شد
کویر تشنه گلستان شد
تو می آیی، وای تو می آیی ،آی تو می آیی، وای تو می آیی

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 0:46 توسط فرزاد |


تو ندیدی مرا 

هر چه شکفتم تو ندیدی مرا
رفتی و افسوس نچیدی مرا
رفتی و افسوس نچیدی مرا


ماندم و پژمرده شدم ریختم
تا که به دامان تو آویختم
تا که به دامان تو آویختم

هر چه شکفتم تو ندیدی مرا
رفتی و افسوس نچیدی مرا
رفتی و افسوس نچیدی مرا

ماندم و پژمرده شدم ریختم
تا که به دامان تو آویختم
تا که به دامان تو آویختم

دامن خود را متکان ای عزیز
این منم ای دوست به خاکم مریز"
دامن خود را متکان ای عزیز
این منم ای دوست به خاکم مریز
وای مرا ساده سپردی به باد
حیف که نشناخته بردی ز یاد

همسفر بادم از آن پس مدام
میگذرم بی خبر از بام وشام
میرسم اما به تو روزی دگر
پنجره را باز گذاری اگر
پنجره را باز گذاری اگر

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 0:23 توسط فرزاد |


ای که بر انداختی صحبت اهل وفا
مجلس صاحب دلان بی تو ندارد صفا
حال دل ریش ما پیش تو پوشیده نیست
واقفه رازیوری فارغی از حال ما
در قدح بیدلان زهر غمت نوش نای
در نظر عاشقان خاک رهت طوطیا
کوی خرابات نیست منزل اهل فلاح
شاهدو می ازکجا گوشه نشین از کجا
عاشق دیوانه ام خدا
ساکن میخانه ام حبیب
از همه بیگانه ام تا تو شدی آشنا

جور گذشت از حصار بیش ندارم شکیب
چند تواند کشید عاشق بیدل جفا

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 0:21 توسط فرزاد |


ساقیا بده جامی زان شراب روحانی 
تا دمی بیاسایم زین حجاب جسمانی 

بهر امتحان ای دوست گر طلب کنی جان را 
آنچه را برافشانم کز طلب خجل مانی

بی وفا نگار من می‌کند به کار من 

خنده‌های زیر لب عشوه‌های پنهانی

خانه‌ی دل ما را خدا از کرم عمارت کن 
پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی

بی وفا نگار من می‌کند به کار من 

خنده‌های زیر لب عشوه‌های پنهانی

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 0:11 توسط فرزاد |


مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان پر فتنه خواهد شد از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی
نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو
هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش
که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو
تو کافردل نمی​بندی نقاب زلف و می​ترسم
که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو

اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری 
به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 23:52 توسط فرزاد |


حال خونین دلان که گوید باز
و از فلک خون خم که جوید باز
هر که چون لاله کاسه گردان شد
زین جفا رخ به خون بشوید باز
شرمش از چشم می پرستان باد
نرگس مست اگر بروید باز

نگشاید دلم چو غنچه اگر
ساغری از لبش نبوید باز

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 23:47 توسط فرزاد |


الهی بمیرم
که دیگر بدونی کجایم 
بدونی ز عالم جدایم
الهی بمیرم 
نخنده به چشمت نگاهی 
نمونه نگاهت به راهی
نگیری تو جامی ز هر دستی 
ننوشی می از دست هر مستی 
تا نمونه در اون دل دگر هوسی 
تا نریزه به پایت سرشک کسی
تا نبینی دگر گریه های مرا
تا ندونه کسی ماجرای مرا
الهی الهی
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما
این منم که هرگز نمی برم
ازدلم خیال تو را دمی کی دهم غمت را به عالمی

این منم که دیوونه ی توام با دلی که رسوای عالمه
خون و تار و پودش پر از غمه 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 23:45 توسط فرزاد |


از تو گفتم از تو خوندم عاشقونه 
تا همیشه عشقمون باقی بمونه
مثل دریا توو چشاتم توی غربت آشناتم

عمریه که مبتلاتم مثل آینه توو نگاتم
عشق از من ناز از تو
تا نیایی در کنارم لحظه ها را میشمارم
صبر از تو لطف از تو
یاد تو در خاطر من
خاطر من از تو باشد
آشناتم مثل آینه توو نگاتم توو نوازش
عاشقونه همه جا قبله نماتم
همه جا قبله نماتم
از تو گفتم از تو خوندم عاشقونه 
تا همیشه عشقمون باقی بمونه
مثل دریا توو چشاتم توی غربت آشناتم

عمریه که مبتلاتم مثل آینه توو نگاتم
عمریه که مبتلات توی غربت آشناتم

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 23:41 توسط فرزاد |


شب تا سحر چون بشکفد.. نام تو بر لبهای من
دل را چراغانی کند ..روشن شود شبهای من
از دوریت در آتشم.. گرآ هی از دل میکشم
آتش بگیرد جان شب.. با ذکر یا رب های من
گفتم نگارا تا به کی.. امروزو فردا می کنی
از عهد خود سر می کشی.. خون بر دل ما میکنی
گفتا چو ناز افزون کنم.. باید نیاز از گل کنم
رو می کند شادی اگر.. با غم مدارا میکنی
شا دا نسیم صبحدم.. شا دا که جان آورده ای
از آن قرار جان من.. گویا نشان آورده ای
این خسته جان را می رسد.. بوی گل از پیغام تو
کین مژده های نو به نو.. زان دل ستان آورده ای
شب تا سحر چون بشکفد.. نام تو بر لب های من

دل را چرا غانی کند.. روشن شود شبهای من
از دوریت در آتشم.. گر آهی از دل می کشم
آتش بگیر د جان شب.. با ذکر یا رب های من

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 23:39 توسط فرزاد |


دو چشم بر راه در داروم خدایا
عزیزی در سفر داروم.... داروم خدایا
همه میگن عزیزت کی میایه
به دل شوق دگر دارووم...داروم خدایا

گل زردوم
همه دردوم
ز جفایت شکفه نکردوم
تو بیا تا دور تو گردوم.....آآآآآآآآآآآآآآآی

ای یار جانی یار جانی
دوباره بر نمی گر دد دیگر جوانی

بیا جانا که تا جانا نه باشیم
یکی شمع و یکی جان جان پروانه باشیم
یکی موسی شویم اندر مناجات
یکی جارو کش می می میخانه باشیم

گل زردوم
همه دردوم
ز جفایت شکفه نکردوم
تو بیا تا دور تو گردوم.....آآآآآآآآآآآآآآآی

ای یار جانی یار جانی
دوباره بر نمی گردد دیگر جوانی

از اینجا تا به بیرجن سه گداره
گداره اولی جان جان نشانه داره
گداره دومی مخمل بپوشوم

گداره سومی جان جان دیدار یاره

گل زردوم
همه دردوم
ز جفایت شکفه نکردوم
تو بیا تا دور تو گردوم.....آآآآآآآآآآآآآآآی

ای یار جانی یار جانی
دوباره بر نمی گردد دیگر جوانی

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 23:33 توسط فرزاد |


دل را ببین
دل را ببین
در کوی جانان آمده
ساقی بساطی نو فکن
مطرب بیا ، چنگی بزن
مطرب بیا ، چنگی بزن

سر واژگون تن غرق خون افتان و خیزان آمده
خواهد که جان پیشش رود جانان در آغوشش رود
دنیا فراموشش شود
مست است و مهمان آمده
مست است و مهمان آمده
مست است و مهمان آمده
دل را ببین
دل را ببین
در کوی جانان آمده
ساقی بساطی نو فکن
مطرب بیا ، چنگی بزن
مطرب بیا ، چنگی بزن

با آنکه راهش تنگ بود
هم دور و هم پر سنگ بود
با رهزنان در جنگ بود
فاتح ز میدان آمده

گل دیده شد در خنده شد
بلبل از او شرمنده شد
طوطی به نطقش بنده شد
دل نیست این جان آمده
از بهر درمان آمده

دل نیست این دیوانه است
دیوانه ی جانانه است

ُپر درد و ُپر افسانه است
دل نیست این جان آمده
از بهر درمان آمده

دل را ببین
دل را ببین
در کوی جانان آمده
ساقی بساطی نو فکن
مطرب بیا ، چنگی بزن
مطرب بیا ، چنگی بزن

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 2:18 توسط فرزاد |


ای ساربان آهسته ران
کآرام جانم می رود

وان دل که با خود داشتم
ای یار،ای داد، با دل ستانم می رود

من مانده ام محجور از او
بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او
بر استخوانم می رود

با این همه بیداد او
وین عهد بی بنیاد او

در سینه دارم یاد او
یا بر زبانم می رود

او می رود دامن کشان
من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان
کز دل نشانم می رود

باز آی و بر چشمم نشین
ای دل فریب نازنین

که آشوب و فریاد از زمین

بر آسمانم می رود

ای ساربان آهسته ران
کآرام جانم می رود

وان دل که با خود داشتم
ای یار،ای داد ، با دل ستانم می رود

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 1:2 توسط فرزاد |


ای نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاری است 
عطر پاک نفست سبز و رها از آسمان جاری است 
نور یادت همه شب در دل ما چو کهکشان جاری است

تو نسیم خوش نفسی
من کویر خار و خسم 
گر بفریادم نرسی
من چو مرغی در قفسم 
تو با منی اما
من از خودم دورم 
چو قطره از دریا
من از تو مهجورم

ای نامت از دل و جان در همه جا بهر زبان جاری است 
عطر پاک نفست سبزو رها از آسمان جاری است 
نور یادت همه شب در دل ما چو کهکشان جاری است

با یادت ای بهشت من آ تش دوزخ کجاست 
عشق تو درسرشت من با دل و جان آ شناست
با یادت ای بهشت من آ تش دوزخ کجاست 
عشق تو درسرشت من با دل و جان آ شناست
چگونه فریادت نزنم
چرا دم از یادت ننهم
در اوج تنهائی 
اگر زمین ویرا نه شود

جهان همه بیگانه شود
تویی که با مایی

ای نامت از دل و جان در همه جا بهر زبان جاری است 
عطر پاک نفست سبزو رها از آسمان جاری است 
نور یادت همه شب در دل ما چو کهکشان جاری است

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 0:58 توسط فرزاد |


یارا یارا گاهی دل ما را
به چراغ نگاهی روشن کن
چشم تار دل را چو مسيحا 
به دمیدن آهی روشن کن

بی تو برگی زردم 
به هوای تو می گردم
که مگر بیفتم در پایت 

ای نوای نایم 
به هوای تو می آیم
که دمی نفس کنم تازه در هوایت

به نسیم کوبت ای گل
به شمیم بویت ای گل
در سینه داغی دارم
از لاله باغی دارم
با یادت ای گل هر شب
در دل چراغی دارم

باغم بهارم باش
موجم کنارم باش

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

به نسیم کوبت ای گل
به شمیم بویت ای گل
در سینه داغی دارم
از لاله باغی دارم
با یادت ای گل هر شب
در دل چراغی دارم

باغم بهارم باش
موجم کنارم باش

بی تو برگی زردم 
به هوای تو می گردم
که مگر بیفتم در پایت 

ای نوای نایم 
به هوای تو می آیم
که دمی نفس کنم تازه در هوایت

بی تو برگی زردم 
به هوای تو می گردم
که مگر بیفتم در پایت 

ای نوای نایم 
به هوای تو می آیم
که دمی نفس کنم تازه در هوایت
تا فدا کنم جان و دل برايت

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 0:46 توسط فرزاد |


دل من کوره سوزان عشق است
دلم سوگند پاکش جان عشق است
دلم این عاشق شوریده مست
نمک پرورده دامان عشق است

دریغا چشم بینائی نداروم
ببین جز جان رسوائی نداروم
اگر رد میکنی رد کن ولی من
بجز درگاه تو جائی نداروم
بجز درگاه تو جائی نداروم 

پریشان خاطرو مست تویوم مو
قسم بر غم که پا بست تویوم مو
اگر شوریده حالو بیقراروم
نمک پروردیه دست تویوم مو
نمک پروردیه دست تویوم مو 

خداوندا دلی دارم عطش سوز
که نه در شب بود تابش نه در روز
ز بعد مردنم ای آ تش عشق
کنار گور من شمعی بیفروز

ز بعد مردنم ای آ تش عشق
کنار گور من شمعی بیفروز

شمعی بیفروز
شب از نیمه گذشتودیده باز است
چرا امشب شبم دورو دراز است
وضو کن با سرشک چشمم ای دل
که امشب فرصت رازو نیاز است
که امشب فرصت رازو نیاز است

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 0:40 توسط فرزاد |


عزیزان نازنین

ای عزیزتر از جانان من
هرکدومتون دوس دارین لینکتون کنم  منو با عنوان "تنهاترین" لینک کنید سپس به همین پست نظر بدین و عنوان دلخواهتونو بگین تا لینکتون کنم

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 0:36 توسط فرزاد |


امشب به کویت آمدم دانم که در وا میکنی
رحمی به این خونین دل رسوای رسوا میکنی
لیلای من باشد عیان در هر زمان در هر مکان
زاهد چرا بهر نشان هی لا و الا میکنی

ای دل ای دل بیاموزی اگر راه درست عاشقی
با هر چه او قسمت کند صبر و مدارا می کنی

هی حنا حنا مست قلندر هی حنا حنا مست قلندر
هی حنا حنا مست قلندر هی حنا حنا مست قلندر
این چرخه میچرخد بسی بهر حساب هر کسی
یک روز جبران میکنم جوری که با می کنی
آشفته بازاری نکن ای دزد مادر زاد دل

صد حلقه میپیچی به هم تا یک گره وا میکنی
گه در تماشاخانه ی قسمت مرا بازی دهی
گر نقشهای خویش را در من تماشا میکنی

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 0:30 توسط فرزاد |


یک روز از هم می درم این پرده تزویر را
یک روز می پیچم به هم سررشته تقدیر را
آیینه دل بشکنم تا وقت دیدار رخش
صد بار حک سازم به دل تکرار این تصویر را
در حلقه دیوانگان تیرخرد بهر نشان 
پیچید دور گردنم این حلقه زنجیر را

یک روز از هم می درم این پرده تزویر را
یک روز می پیچم بهم سررشته تقدیر را

در مذهب آیینه ها جایی ندارد کینه ها
برخیز و برچین از جبین این ظلمت شبگیر را
ای ریسمان حلاج را از دار بالاتر بکش 
بر سر در خورشید زن تندیسه تکبیر را
ای ریسمان حلاج را از دار بالاتر بکش 
بر سر در خورشید زن تندیسه تکبیر را

می بافت گلباغبان گلی اینجا نمی لرزد دلی 
بر دشنه منقار زن گلبانگ بی تاثیر را

یادش بخیر آن صبحدم دستانمان در دست هم آهسته می گفتی به من آن خواب بی تعبیر را

یک روز از هم می درم این پرده تزویر را
یک روز می پیچم بهم سررشته تقدیر را

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 0:24 توسط فرزاد |


شب آرام و بی صدا در تشو یش کوچه ها سرگردانم
با رویای پنجره با یک سینه خا طره بی سامانم

نامت را تمام شب همراه ستاره ها نجوا کردم
تا در ازدحام شب نقش روشن تو را پیدا کردم

دیوار بی کسی تنها پناه من شبها ای دوست
با اشتیاق تو حیران نگاه من شبها ای دوست

با آرزوی تو در هر کجای شب از تو خواندم
با جستجوی تو در کوچه های شب تنها ماندم

یک شب مرا صدا کن 
از دست غم رها کن
این جان خسته ا م را

از من دوری تو چرا
رخ خود بگشا

جانا چرا نیایی 
مرهم نمی گذاری
قلب شکسته ام را

قلبی شیدا در هجرا نت با خود دارم
بگذار امشب بر دامانت سر بگذارم


شب آرام و بی صدا در تشو یش کوچه ها سرگردانم
با رویای پنجره با یک سینه خا طره بی سامانم

نامت را تمام شب همراه ستاره ها نجوا کردم
تا در ازدحام شب نقش روشن تو را پیدا کردم

دیوار بی کسی تنها پناه من شبها ای دوست
با اشتیاق تو حیران نگاه من شبها ای دوست

با آرزوی تو در هر کجای شب از تو خواندم
با جستجوی تو در کوچه های شب تنها ماندم

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 22:11 توسط فرزاد |


برای تو قصه میگو یم برای تو ای گل نازم
که لبخند آشنای توست برای من بال پروازم

تو در بین گلها شقایق ترینی
سراپا امیدی سراسر یقینی

تو یی تنها همصدا با من
در این دنیا هم نوا با من

به شوق تو بوده هر آنکه شنیده ترانه ی من
زمشرق چشمت سپیده دمیده به خانه ی من

به وقت غریبی تو سنگ صبوری برای دلم
پیام وصالی نو یدسروری برای دلم

اگر تو نباشی چراغ دل من 
به خلو تم ای مه ستاره نتابد

اگر تو نگیری سراغ دل من
 

به ظلمتم ای مه ستاره نتابد

برای تو قصه میگو یم برای تو ای گل نازم
که لبخند آشنای توست برای من بال پروازم

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 22:7 توسط فرزاد |


پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست نظاره تو بر همه جان‌ها مبارکست 
ای نوبهار حسن بیا کان هوای خوش بر باغ و راغ و گلشن و صحرا مبارکست 
ای بستگان تن به تماشای جان روید کاخر رسول گفت تماشا مبارکست 
نقشی که رنگ بست از این خاک بی‌وفاست نقشی که رنگ بست ز بالا مبارکست 
بر خاکیان جمال بهاران خجسته‌ست بر ماهیان طپیدن دریا مبارکست 

دل را مجال نیست که از ذوق دم زند جان سجده می‌کند که خدایا مبارکست 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 22:5 توسط فرزاد |


عیش‌هاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقان وز شما کان شکر باد این جهان ای عاشقان 
نوش و جوش عاشقان تا عرش و تا کرسی رسید برگذشت از عرش و فرش این کاروان ای عاشقان 
از لب دریا چه گویم لب ندارد بحر جان برفزوده‌ست از مکان و لامکان ای عاشقان
ما مثال موج‌ها اندر قیام و در سجود تا بدید آید نشان از بی‌نشان ای عاشقان 
طرفه دریایی معلق آمد این دریای عشق نی به زیر و نی به بالا نی میان ای عاشقان 

گر کسی پرسد کیانید ای سراندازان شما هین بگوییدش که جان جان جان ای عاشقان 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 22:3 توسط فرزاد |


شبي بود و بهاري در من آويخت
چه آتشها ، چه آتشها برانگيخت
فرو خواندم به گوشش قصه عشق
چو باران بهاري اشك مي ريخت

بوي خوش تو هركه ز باد صبا شنيد
از يار آشنا نفس آشنا شنيد
يا رب كجاست محرم رازي كه يك زمان
دل شرح آن دهد كه چه ديد و چها شنيد

محروم اگر شدم ز سر كوي او چه شد
از گلشن زمانه كه بوي وفا شنيد

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 21:47 توسط فرزاد |


با یادت سرمستم ای نگار آسمانی
یادم کن تا هستم ای امید زندگانی

تا به هر ترانه 
می کشد زبانه
شور عاشقانه من
حال دل می گویم با زبان بی زبانی

هر لبخندت 
با من گوید
دل مده به دست غم در این عالم 
بنشین با عشق 
تا گل روید
زین شب خزانی 

تا که از نگاه تو نور شادی می بارد
دل ز مهربانیت شور و شادی ها دارد

با تو خزان من بهاران
با تو شبم ستاره باران از نورافشانی

چه بخواهی چه نخواهی
دل عاشق ره تو پوید به هر نشانی

دل و جان سرمست از شوق نگاه تو
همه جا حیرانم دیده به راه تو
که بدین روح افزایی زیبایی رویایی چون بهشت جاودانی 

چه شود گر بازآیی چون نفس باد سحر
می رسدم جان دگر

دیده کشد سوی تو پر
همسفرم شو که می توانی

پر و بالم را با دیدارت کی بگشایی؟
تب و تابم را با لبخندت کی بنشانی؟

با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی
یادم کن تا هستم ای امید زندگانی

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 21:39 توسط فرزاد |


من از تو صبر ندارم كه بي تو بنشينم
كسي دگر نتوانم كه بر تو بگزينم
بپرس حال من اخر چو بگذري روزي
كه چون همي گذرد روزگار مسكينم
بگرد بر سرم اي آسياي دور زمان
به هر جفا كه تواني كه سنگ زيرينم
ضرورت است كه عهد وفا به سر برمت
وگر جفا به سر آيد هزار چندينم
هنر بيار و زبان آوري مكن سعدي
چه حاجت است كه گوید شكر كه شيرينم

در دل آتش غم رخت ، تا كه خانه كرد
ديده سيل خون به دامنم دست روانه كرد
آفتاب عمر من فرو رفت
و ماه هم از افق چرا سر برون نكرد
هيچ صبحدم نشد سحر 
چون شفق ز خون دل مرا لاله گون نكرد
ز روي مهت جانا پرده برگشا
در آسمان مه را منفعل نما
به ماه رويت سوگند
كه دل به مهرت پابند
به طره ات جان پيوند
بيا نگارا جمال خود بنما
ز رنگ و بويت خجل نما گل را
رو در طرف چمن ، بين بنشسته چو من

دل خون است ز غمت ، ياري غنچه دهن
گل درخشنده ، چهره پابنده
غنچه در خنده ، بلبل نعره زنان
هركه جوينده ، باشد يابنده
دل دارد زنده ، بس كن آه و فغان
ز جور مهرويان شكوه گر سازي
به شش در مهرت مهره اندازي
همچون سالك دست خود بازي

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 21:36 توسط فرزاد |


این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده​ام
این بار من یک بارگی از عافیت ببریده​ام
دل را ز خود برکنده​ام با چیز دیگر زنده​ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده​ام
ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده​ام
دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته در نیستی پریده​ام
در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیده​ها منزلگهی بگزیده​ام

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده​ام
حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده​ام

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 21:15 توسط فرزاد |


ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش 
بر در دل روز و شب منتظر یار باش 
دلبر تو جاودان بر در دل حاضر است 
روزن دل برگشا حاضر و هشيار باش
نيست کس آگه که يار کی بنمايد جمال
ليک تو باری به نقد ساخته ی کار باش 
لشگر خواب آورند بر دل و جانت شکست 
شب همه شب همدم ديده ی بيدار باش
 

گر دل و جان تو را در بقا آرزوست 
دم مزن و در فنا همدم عطار باش

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 21:13 توسط فرزاد |


در ای شبِ تنهایی ام ، با این همه شیدایی ام
تنها بود سازم ، دمساز و همرازم
نه همزبانی نه بخت سازگاری نه دلستانی ، نه یار غمگساری
نه دلفریبی نه مهی

ز درد هجران ، رسیده بر لبم جان
چرا تو ای شب ! نمی رسی به پایان ؟
چرا چو بختم سیهی ؟

بی خبر ز حال مایی ، ای امید جان کجایی ؟
آتش غمِ نهانم ، می زند شرر به جانم
ای بهار جاودانم

در ای شبِ تنهایی ام ، با این همه شیدایی ام
تنها بود سازم ، دمساز و همرازم
در انتظار تو دگر ، رسد چه شب ها به سحر
کشیده ای گرچه پا ز برم ، نمی روی هرگز از نظرم

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 2:38 توسط فرزاد |


صدای تو برای من صدای باران
عطر تو در پاییز دل عطر بهاران

شد نام من اوازه چشم انتظاران
اندوه تو مانده به دل چون یادگاران

رفتی و چشم من براهت در حسرت برق نگاهت
دیوانه و آواره گشتم

با من بگو ای هم ترانه آنسوی آن شعر شبانه
در خلوتم هستی تو ای ماه

ای بهترین من محو رویای توام
در حسرت یک لحظه دیدار توام

کو همنشینی کو همصدایی
فریاد از این عشق داد از جدایی

آیینه پر گریه را بی تو شکستم

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 1:43 توسط فرزاد |


گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو، گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد 
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 1:28 توسط فرزاد |


گفتم: مگر ای نازنین قصد جان داری؟
بار غم از دوشم چرا بر نمی داری؟
گفتا: کجا عاشق دگر بیم جان دارد؟
کی شکوه ای از بار غم بر زبان آرد؟

بعد از این دلبرا ما را نشان کن 
یک به یک تیر غم بر دل روان کن 
من به درد عشق تو خو کرده ام 
یارا درمان نمی خواهم
عشق تو کرده بیابان پرورم 
جانا بستان نمی خواهم
شبگرد صحرای جنون، مست و شیدا، من
جز سایه من کس نشد همسفر با من
هر جا که نامت می برم، ناله می روید

هر دم که آهی می کشم لاله می روید

بعد از این دلبرا ما را نشان کن ...

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 1:24 توسط فرزاد |


دلبر

دلم امشو به تنهایی خود خو کرده،
ای جونم وای دلبر
یاد چشمون سیاهش منو جادو کرده، 
آی جونم وای دلبر
دلم پیش پر میزنه، به هر دری در میزنه 
به هرخونه سرمیزنه ،دلم دلم دلم
خدا مهربونه، یار عاشقونه، 
دل مو جوونه ،خدا خدا خدا
خودش خوب میدونه، که بر جون عاشق، 
جدایی گرونه، خدا خدا خدا


هنو از دست غمش دیده ی مو گریونه،
آی جونم وای دلبر
بعد عمری هنوم مرغ دلم نالونه،
آی جونم وای دلبر
میرم میگردم سر به سر،دشت و دمن کوه و کمر میرم از او گیرم خبر ، میرم میرم میرم
خدا مهربونه، یار عاشقونه، 
دل مو جوونه، خدا خدا خدا
خودش خوب میدونه، که بر جون عاشق ،
جدایی گرونه، خدا خدا خدا


خداوندا دلم یه جایی بنده ،آی گلم
همو جایی که ایوونش بلنده 

همو جایی که دلخواهم صنوبر
همو جایی که او بالا بلنده
خدا مهربونه، یار عاشقونه، 
دل مو جوونه ،خدا خدا خدا
خودش خوب میدونه، که بر جون عاشق
جدایی گرونه، خدا خدا خدا

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 1:23 توسط فرزاد |


قدح به سر كنيد آي قدح به سر كنيد
شب را سحر كنيد غم دنيا را از سر به در كنيد
غم دنيا را از سر به در كنيد
الا اي يار خطر دارد جدايي

به حال بي ثمر دارد جدايي
بيا كه ما و تو يك جا نشينيم
كه مرگ بي خبر دارد جدايي
قدح به سر كنيد آي قدح به سر كنيد
شب را سحر كنيد غم دنيا را از سر به در كنيد
غم دنيا را از سر به در كنيد
زندگي چيست، خون دل خوردن
زير ديوار آرزو مردن
زير ديوار آرزو مردن
رسم دورنگي آيين ما نيست
يك رنگ باشد روز و شب من
يك رنگ باشد روز و شب من
گذشت آن كه تو سالار دلبران بودي
خداي عشق من و يار ديگران بودي
گذشت آن كه ز درگاه خويش مي ناليد
مرا به تلخي و شيرين ديگران بودي
قدح به سر كنيد آي قدح به سر كنيد
شب را سحر كنيد غم دنيا را از سر به در كنيد
غم دنيا را از سر به در كنيد
الا اي يار خطر دارد جدايي

به حال بي ثمر دارد جدايي
بيا كه ما و تو يك جا نشينيم
كه مرگ بي خبر دارد جدايي
قدح به سر كنيد آي قدح به سر كنيد
شب را سحر كنيد غم دنيا را از سر به در كنيد
غم دنيا را از سر به در كنيد

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 1:21 توسط فرزاد |


این کیست؟ این کیست؟
این کیست؟ این کیست؟
این شیرین و زیبا آمده
 

این کیست؟ این کیست؟
این کیست؟ این کیست؟
این نور الهی
در خانه ما آمده
در خانه ما آمده
این کیست؟ این کیست؟
این از پیش الله الله آمده
در خانه ما آمده
شیرین و زیبا آمده

در خانه ما آمده
شیرین و زیبا آمده

ای معدن آتش بیا
آتش چه می‌جویی ز ما؟
تا خود که را سوزد خدااا!
ناگاه اینجا آمده
ای معدن آتش بیا
ماه و زمین آیینه‌ای
از عکس ماه روی تو
آن آینه زنده شده
بهر تماشا آمد
بهر تماشا آمده
این کیست؟ این کیست؟
این کیست؟ این کیست؟

لیلی زیبا را نگر
خوش طالب مجنون شده
با روی چون ماه آمده
آن یار تنها آمده
آن یار زیبا آمده
شاد آمدی شاد آمدی
دلخواه و دلدار آمدی
سلطان سلطنام شوی
سودای دلها آمده
آن یار تنها آمده

این کیست؟ این کیست؟
این کیست؟ این کیست؟
این شیرین و زیبا آمده

این کیست؟ این کیست؟
این کیست؟ این کیست؟
این نور الهی
در خانه ما آمده
در خانه ما آمده
این کیست؟ این کیست؟
این از پیش الله الله آمده
در خانه ما آمده
شیرین و زیبا آمده


+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 1:18 توسط فرزاد |


ميروم و نميرود از سر من هواي تو
هواي تو....
داده فلك سزاي من تا چه بود سزاي تو
سزاي تو.....
ميروم و نمي رود نام تو از زبان من
ده كه نمي پرسي از كسي نام من و نشان من

ديگر به لب نيا رم حديث آشنايي
شكسته در گلويم نواي بي نوايي
نواي بي نوايي .....
فتاده هستي من به كام نا مرادي ي ي...
ز چهره ام تو گويي پريده رنگ شادي ي ي....
ميروم و نميرود از سر من
از سر من......

ميروم و نميرود از سر من هواي تو
هواي تو....
داده فلك سزاي من تا چه بود سزاي تو
سزاي تو.....
ميروم و نمي رود نام تو از زبان من
ده كه نمي پرسي از كسي نام من و نشان من

كنون كه مي فريبد مرا سراب هستي

دووم عنان دل را دهم به عشق و مستي
دهم به عشق و مستي.....
اين كه شد از عشق و وفا زير و زبر هستي من
هستي من ....
راز دل زار مرا كرده عيان مستي من

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 1:16 توسط فرزاد |


من طالب وصلت نبودم 
گر سوي بامت پر گشودم 

گفتم مگر جويم تو را در خلوت دل 
دنبال دل افتاده ام منزل به منزل

افتان و خيزان مي روم صحرا به صحرا 
طوفان عشقم مي كشد دريا به دريا

كو آنكه داند مشكل من 
اين محنت بي حاصل من 

تا كي خداوندا جدايي
اين محنت بي حاصل من
واي از من و واي از دل من 

آن شور تو آن تاب من كو
آن خلوت مهتاب من كو
كو ديده بي خواب من
كو آن دل بي تاب من كو كو كو 

آن حالت آشفته ام كو
راز به عالم گفته ام كو
اشك چون سيلاب من
آن ديده بي خواب من كو كو كو 


افتان و خيزان مي روم صحرا به صحرا 
طوفان عشقم مي كشد دريا به دريا

كو آن كه داند مشكل من
اين محنت بي حاصل من
تا كي خداوندا جدايي
واي من و واي از دل من 

گفتم مگر جويم تو را در خلوت دل 
دنبال دل افتاده ام منزل به منزل

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 1:13 توسط فرزاد |


ای است زنامت جایی بر لب من
روشن تر از ماه این لب در شب من
گیسو بیافشان تا شب سر بگیرد
جهره نبوشان تا دل بر بگیرد
ای با تو عاشق تر زیباتر دنیا دنیا
بر تشنه کامیها جاری شد دریا دریا
بازا و زیبا کن دریا کن دل را دی را

ای از تو دل آینه وار با من با من بمان بر من ببار
تا بر کشد با تو نسیم تا گل کند با تو بهار

زخم شبای مرا صبح سفیدی
چهره مبوشان که مرا عمر و امیدی

رویا رویا در خواب منی
روشن روشن مهتاب منی

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 1:11 توسط فرزاد |


گفتند، سرودند، نوشتند و گذشتند
این نغزترین شعر خدا را ننوشتند

دردا و دریغا که قلم‌ها و زبان‌ها
نجوای شب و سوز دعا را ننوشتند

از خلوت آغوش شبانگاه سرودند
آغوش وداع شهداء را ننوشتند

گفتند و نوشتند زمستان و خزان را
سرسبزترین فصل شُما را ننوشتند

دیدند فُراتی شده است از هر مژه جاری
حتی نَمی از اشک صفا را ننوشتند

خون گریه کن ای دوست، بر این نکته که آنها
آمیزه‌ی لبخند و بُکاء را ننوشتند

گفتند، سرودند، نوشتند و گذشتند
این نغزترین شعر خدا را ننوشتند

صاحبنظران شرح قضا را ننوشتند
اندوه و غم امت ما را ننوشتند

با دیدن دلهای پر از خون شهیدان
شرح دل خون شهداء را ننوشتند

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 1:7 توسط فرزاد |


صدایم کن، تا امان یابد
عابری خسته در شب باران
صدایم کن تا ببالم من
در سحرگاهان با سپیداران
از آن سوی خورشید
از آن سمت دریا
صدایم کن، صدایم کن، صدایم کن
تو لبخند صبحی، پس از شام یلدا
از این تیرگی ها رهایم کن

سکوت سرخ شقایقها را
در این ویرانی، تو می دانی
غم پنهان نگاه ما را
در این حیرانی، تو می خوانی
از آن سوی خورشید
از آن سمت دریا
صدایم کن، صدایم کن، صدایم کن
تو لبخند صبحی، پس از شام یلدا
از این تیرگی ها رهایم کن

صدای باران، نوای یاران
به لحن تو، نمی ماند
سکوت شب را، ز کوه و صحرا
نوای گرم تو می راند
در ابهام جنگل
کسی راز گل را
به غیر از تو، نمی داند
بخوان از بهاران
که با ساز باران
کسی چون تو نمی خواند
کسی چون تو نمی خواند

صدایم کن تا امان یابد

عابری خسته در شب باران
صدایم کن تا ببالم من
در سحر گاهان با سپیداران
از آن سوی خورشید
از آن سمت دریا
صدایم کن، صدایم کن، صدایم کن
تو لبخند صبحی پس از شام یلدا
از این تیرگی ها، رهایم کن

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 1:6 توسط فرزاد |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

مهر ماه 72 زمانی که شادی ها و خنده ها دور میشدن
زمانی که همه به تازگی از زندگی بدشون اومد

اولین روز پاییز

توی یکی از بیمارستان های غرب مازندران
توی شهری به اسم نوشهر
ونگ ونگ نوزادی در اومد
سال عزا سال دوری سال گریه
این پسر توی یه روز بارونی
وقتی که بارون با تمام وجود میبارید
ابرا هم دلشون از این ماجرا شکسته بود
مادر این پسر تنها کسی بود که اونو از ته دلش دوست داشت
و اسمشو گذاشت

فرزاد

یعنی زاده ی بهتر
ولی اون پسر به خاطر بی وفایی خیلیا به مادرش پشت کرد

اون پسر منم
از همه گناهکارترم و از همه بی آزارترم

فرزند پاییز فرزند بارون
فرزند شکستن دل آسمون
منم
منم


صفحه نخست
پست الکترونيک



نوشته هاي پيشين

هفته چهارم مرداد 1390

هفته چهارم خرداد 1390
هفته چهارم اردیبهشت 1390
هفته اوّل اردیبهشت 1390
هفته سوم فروردین 1390
هفته دوم فروردین 1390
هفته اوّل فروردین 1390
هفته دوم بهمن 1389
هفته دوم شهریور 1389
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
آرشيو



پيوندها

اقیانوس عشق یه تنها
یا حسین
تنهای تنها
عشق یخی
دل شکسته
حرف دل
I Love You
ورپریده
شعرهای عاشقانه
رویای تلخ
گم شده ای در بیابان دنیا
خلوتگاه من
هرکی به این عکسا نگاه کنه حال میکنه
اتاق تنهاییهای من
بی قراری بیا تو
بی وفا عشق من
دختر بارون
دلتنگی‏های من
فروشگاه مانی سی دی
پرسپولیس
جامع ترین وبلااگ جک ایران
روزگار واپسین
بيا تو رفيق! از همه جا از همه چيز
بهترین وبلاگ عکس ایران
دانلود جدیدترین فیلم و نرم افزار
هستی
گلگفا
تنهای تنها
وایسا دنیا
فقط تو
عاشقانه
از آنجلینا جولی تا فایرفاکس
night
عشقم تویی بیتوهرگز
سیبیلو
عاشق دریا
اتاق تک
امپراطور دانلود - به روزترین ها اینجاست!
این 3 تفنگدار